چجوری ساده عادت شد چطوری جامو پر کردی
که برگشتی نیست تو کارو
ببین تو زندگی کردی همون وقتی که من مردم
چی کردی با دلم بی رحم ببین من خیلی افسردم
دلم تنگ برای چی تو که دلنتگ من نیستی
دلم تنگِ چرا آخه مگه دلتنگ من می شی
ببین داستان ما اینه یکی هروز فکر می کرد
یکی خدا رو می خندوند یکی داشت زندگی میکرد
از اول اشتباه بودم نبودم تو نمی رفتی
چرا موندم که عادت شم
دروغی عشق می گفتی همه روزای تاریکم
مثلِ کابوس و تشویشِ ببین دارم می میرم
ببین خوشبختی نزدیکِ

تَنهــآ تَرجُمـہ اَت مے کُنَنـــב
آن هَم بـہ زَبــآن ِ خوבشــآن ...

" بـَـב نـیـسـتـَـمـــ "
בر اבــوالــپـُــرســے هــاے روزانـــﮧ
مـَـعـنـــے " פֿــوبـَــمـــ " نـمـــے בهــَــב ....
בـَـتـے مــَـعــنـــےِ ایـنــکــﮧ " بــَـב هـَـسـتـَـمـــ " هــَـمـــ نــمــے בهــَـב !!
لــامـَـذهــَـبــــ ؛ بــَـرزפֿــے سـتــــ بــَــراے פֿــوבشــــ ...

مـ ـــن در
اوج قصـ ـــه گــــم شــــدم .... عشـ ♥ـــق یعنــــی :
یکـ ـــی بــــود و یکـ ـــی " نـ ـــآبـ ـــود "

غروبامیون هفته برسرقبریه عاشق
یه جوون میادمیزاره گلای سرخ شقایق
بی صدامیشکنه بغضش روی سنگ قبردلدار
اشک میریزه ازدوچشمش مثل بارون وقت دیدار
زیرلب باگریه میگه :مهربونم بی وفایی
رفتی ونیستی بدونی چه جیگرسوزجدایی
آخه من تورومی خواستم اون نجیب وپاک
اون صدای مهربون نه سکوت سردخاک
تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود
دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود
توکه ریشه کردی بامن توی خاک بی قراری
توکه گفتی باجدایی هیچ میونه ای نداری
پس چراتنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی
توعزیزترینی امایه رفیق نیمه راهی
داغ رفتنت عزیزم خط کشیدروبودن من
رفتی ودیگه چه فایده ناله وضجه وشیون
توسفرکردی به خورشیدرفتی اونوردقایق
منوجاگذاشتی اینجابادلی خسته وعاشق
نمیخوام بی توبمونم بی توزندگی حرومه
توکه پیش من نباشی همه چی برام تمومه
عاشق خسته وتنهاسرگذاشت روی خاک نمناک
گفت جیگرگوشه عشقودادمش دست توای خاک
نزاری تنهابمونه همدم چشم سیاش باش
شونه کن موهاشوآروم شباقصه گوبراش باش
وغروب بااون غرورش نتونست دووم بیاره
پاکشیدازآسمون وجاشودادبه یک ستاره
اون جوون داغ دیده بادلی شکسته ازغم
بوسه زدروخاک یار و دورشدآهسته وکم کم
ولی چندقدم که دورشددوباره گریه روسرداد
روشوبرگردوندودادزد
به خدانمیری ازیاد
اینوتقدیم میکنم به تنهاعشق زندگیم که حالا دربینمون نیست

با شکوه و عاشقانه ..
قطره قطره ..دانه دانه..
جای تو خالیست اما توی خانه ...
یادم آید روز دیرین..
گردش یک صبح شیرین
دست در دست ..
عاشق و مست ..
میدویدیم ...
خیس باران میرسیدیم ...
ها.. میکردیم با هم روی شیشه ...
یادم آید... با سر انگشتت نوشتی ..
با تو میمانم همیشه...
قطره اشکی..
میچکد از چشم خیسم ..
مینویسم ..
با غمی ناباورانه ..
ای من از یادت فراموش ...
یادت اینجا... جاودانه...
بهار ثانیه ثانیه می اید…
و اینجا کسی هست که به اندازه شکوفه های بهاری برایت آرزوهای خوب دارد…
1- تشکربرای بودنت درسال گذشت
2- آرزوبرای داشتنت درسال آینده

اینا خطهای دفترخاطراتمه. واپسین روزای سال91یه جمله به یادگار برام بنویس...
پیشاپیش عیدروبه همه دوستای عزیزم تبریک میگم.
خداحافظ گل لادن ، تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ …..!
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خودم رادرآینه می بینم
ودر چشمانم
تورا تماشا میکنم
کی می شود
از آب وآیینه ها برخیزی
وپیش دستهای خالیم
بنشینی؟!


دَستمــ روی دیوار اُتاقتـــ جا مانْــد
پایَــمــ روی پلـّـہ هایی کــہ مے دویدیمـ...
ردِ اشکـــ هایمـــ را بگیر...
شاید کــہ چشْمــ هایمــ را گوشِــہ ای بیابے
کنار خاطره مَــحْــــو لبْخند هایتـــ ...
سَـــرمــ را بــہ یادگـ×ـارهایتــــ گرمـْــ کردهامــ
چشْمــ بگردانے پیدایشْـــ مے کنی...
لَــبَــمـــ را آخریـ×ـنــ بار بــہ خداحافظے اتـــ بَسْـتمـــ
نمے دانمـــ کُجاستـــ ؟!...
گوشـــ هایمــ همــ کــہ از قَدیمـــ بــہ صِدایتـــ وصْلــــ بود...
لابــہ لای لباســـ هایتـــ را نگـ ـاه کُـنـــ
آمیختــہ بــہ عَطْــر تَــنَــتْـــ صورتمـــ کامِلـــ مے شود...
دِلَمــ همــ کــہ پیشـــِ تُوستـــ
هروقتـــ آمدی سَرهمـ×ـمـــ کُنـــ
کمے نَفَسْــ همــ بـیاور تا زندگے کُــنمــ ...
دوستـت دارم ، لعـنتـی . . . !


باورم نمیشه دیگه خبری از تو نباشه
نکنه خدا نکرده کسی تو دله تو جاشهنکنه خبر بیارن عشقه تازه پیدا کردی
چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی ؟
چرا باید به تنهایی ؟ دوباره بی تو برگردم ؟
کجای جاده بد بودم ؟ کجای قصه بد کردم ؟

بازهم سکوت می کنی...
دلتـــنگـَم ... نــه بــَراى ِ كـــَسى
اَز بــ ـى كـــَسى !!!
خــَسته اَم ... نــَه اَز تـــَكآپــ ــو
اَز دربــه درى !!!
نـــَه دوستــ ــى ، نــ ـه یـــ ـادى
نــَه خــ ـاطره شـــیرینى
تـــَنهـــایَم ...
تــَنها تــَر اَز آن ســَنگـــ ِ كــنار ِ جــ ـاده
اَمــ ـا ، مــُشتــاقَم
مـــُشتــاق ِ دیــدار ِ آن كــَس كـ ــه
صـــادقـانهـ یــ ـآدَم كـــُنـَد !!!
بفــــــهم بی انصــــــاف !!

اسم این تنهایی است...

شوخی شوخی میان و جاگیر میشن توی دلت
تبدیل به یه عشق عمیق میشن
ته نشین میشن توی قلبت
تو سکوت میرن
سخته ، اما قشنگه

خسته ام از این انتظار ، سخت است بی خبر بودن از یار،
آن یاری که مرا در راه نفسگیر زندگی همیشه همراهی میکند ، آن یاری که هوای دلم را بارانی میکند
مثل یک روز بارانی ، به لطافت همان بارانی که من عاشقانه دوستت دارم
در روزگاری که بر روی عاشق قیمت می گذارند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که خیلی راحت پا روی قلب می گذارند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که دل شکستن عادت بی هنران است
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که فرهادهای دروغین با تیشه به کوه نمی زنند
بلکه با تیشه به ریشه می زنند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که شیرین ها لحظه به لحظه در روی یک پیمانند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که عاطفه کالای بازاری شده
چرا عاشق شوم؟
چون باور ندارم دلم را بازیچه هر کس کنم
به راستی
چرا عاشق شوم؟
عاشق که شوم؟
بیهوده میگردم به دنبالت،
وقتی نیستی ، بیهوده نشسته ام چشم به راهت
شاید وقت این است که حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم
تنها بمانم و کوله باری از غم را بر دوش بکشم
دیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ،
فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است ،
مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ،
چه فایده دارد وقتی روز به روز از غم عشقت میسوزم؟
پیش خود میگویم شاید فردا بیایی ،شاید هنوز هم مرا بخواهی !
تقصیر دلم بود نه چشمانم ،
این قصه که تمام شد، باز هم اگر بخواهی میمانم
نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ،
شاید کمی آرام شوم ، غروب آمد و بغض سد راه اشکهایم ،
شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم،
این حال و روز من است ،
نیستی که ببینی این روزهای بی تو بودن است
تمام هستی ام تویی ،از لحظه ای که نیستی ،
انگار که من نیز نیستم ، انگار مدتی را با عشق زندگی کردم و
بعد از تو ،مال این دنیا نیستم !
از آغاز نیز اهل دیار تنهایی بوده ام ،
تو رهگذری بودی و من با تو مدتی آشنا بوده ام
از کجا میدانستم اهل دل نیستی ،
عشق را نمیشناسی و با من یکی نیستی ،
از کجا میدانستم که تنها میشوم ،
من بیچاره باز هم بازیچه دست غمها میشوم !
بیهوده میگردم به دنبالت ،
با وجود تمام بی محبتی هایت ، باز هم میخواهمت....
| ϰ-†нêmê§ |